تبعیدی

دیگر وقتی هوا سرد است
دستانم را در جیب نمی کنم
می ترسم
خاطره ای ته جیبم مانده باشد
که هنوز گرم است...
نوشته شده در جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

پاهایم زخمی است...

هنوز سیمهای خاطراتت خار دارند

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

برای روز میلاد تن من نمی خوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی
برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی مرا
با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من:
که با من زنده هستی...

.

.

.

هر کسی یادم کند یادش بخیر.................
هر کسی یادش رود یادم کند یادش بخیر.................
هر کسی یادم نکرد یادش بخیر.................
نوشته شده در شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

کاش خدا یک چیز را نیافریده بود

یا تو را

یا عشق را

 

نوشته شده در شنبه ۳ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

شب یلدا که می شود...

 کرسی دلم را آماده می کنم برای طولانی ترین شب سال...

 گرم گرم است...همه چیز آماده است!
 ...
 دیوان حافظ...انار قلبم ...آجیل حرفهای نگفته!

 دلم فقط یک مهمان کم دارد...مهمانی شبیه تو

نوشته شده در پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

یلدا می آید
به من بگو
در این سالها
کدامین شبٍ ما یلدا نبود؟

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

شمرده بودم سه سیگار
تا خانه تو راه بود
حالا دیگر ....کوجه به کوچه
سیگار پشت سیگار
می گردم و نمی رسم !!!
نوشته شده در جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

موبایلم را برای ساعت 8 کوک میکنم
وقتی زنگ میخورد ...
میگویم : بیدارم عزیزم ، بیدارم
نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

دل به دل ام " ندادی
" دست در دست " هم نگذاشتی
" پا به پا " با من نیامدی

تو را بخـــــــــدا برو .....

" سـر به سـرم " نگذار بانو
قول اش را به بیابان داده ام .

نوشته شده در شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

موهایم را آنقدر کوتاه میکنم تا خاطره انگشتانت

را از یاد ببرند دیری نمی پاید خاطراتت دوباره می رویند

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

همه ی نیمکت های پارک دو نفره هستند...
بیخیال،
رویِ چمن مینشینم ...

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

ضــربه ی آخــر را خدایـم زد !!

آن زمــان که بــرای رفتنت استخــاره کردی
و

خــــوب آمـــد !!!

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

نگذاشتم پسرک گل فروش میدان توحید بفهمد ما از هم جدا شده ایم

هنوز هم هر روز برایت گل میخرم


نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

" مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید،
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!
ای دو صد نور به قبرش بارد؛
مگس خوبی بود...
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،
مگسی را کشتم ...!

 

نوشته شده در پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

جایــــزه ی بهترین بازیــــگر میرسد به:

بالــــش من ..

که هر شب نقش ِ تـــو را عالی بـــازی می کند

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

جدایی نادر از سیمین اسکار میگیرد.

جدایی من از تو عمرم را

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

وقتی تمام بدنم از دل تنگی درد می کند،
کجاست مخدر آغوشت؟؟....

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

تمام قرض های گوشم را! پرداخت کرده ام
دیگر گوشم بدهکار کسی نیست .

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

دلم باردار توست

زاده نمیشوی

تا رها شوم از این دلــتـــنـــگــــی

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

 
 قاصدک رسید ،
خبری از تو نداشت ،
پرپرش کردم تا درس عبرتی باشد
برای قاصدک فردا

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

جدا که شدیم هر دو به یک احساس رسیدیم ! 
تو به فراغت.. من به فراقت ! 
یک حرف تفاوت که مهم نیست !! 
هست
نوشته شده در یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

تقصیر تو نیست مقصر معلم دستور زبان فارسی بود:


که به من نگفت....


من با هر تویی ما نمی‌شود

نوشته شده در شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

اشک های نیامدنت روی گونه هایم ماسیده...

نبوس !

نمک گیر میشوی

نوشته شده در شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

این روزها '' کمتر '' از یاد من می روی ،

احتمالا شراب ها را به '' کهنه گی ''

سابق نمی سازند دیگر

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

ساعتی داریم که زنگ نمی زند

قفلی که زنگ زده باز نمیشود!

و کلیدی که به هیچ قفلی نمی خورد

و قلبی که هرگز تعمییر نخواهد شد

نان خشکی خیلی وقت است به محله ما نیامده

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

شسته شد
دفتر آرزوهای کودکانه ام
زیر باران دروغ های بزرگ
...........
دیگر فراموش خواهم کرد
تصمیم کبری را

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

با تو از عشق میگفتم از پشیمانی

و از اینکه فرصتی دوباره هست یا نه ؟!!!

در جواب، صدایی بی وقفه می گفت:

"دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد!!!"

نوشته شده در شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

مرور می‌کنم
خاطراتمان را
اما مگر
کپی برابر اصل می‌شود ؟

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

رؤیاهایم را دیشب گذاشتم دم در،

بیچاره رفتگر

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

سیگار بعدی را روشن میکنم
کامی از لبش میگیرم
بجای لبهایی که چندی است نبوسیده ام.
انگشتانم بوی تند سیگار میگیرند
همان انگشتانی که همچو باد
جنگل موهای تورا نوازش میکردند.
دیگر این اندام سوزان تو نیست که مرا احاطه کرده
دود سیگار است و بس...
سیگارم که به آخر میرسد
لبم را میسوزاند مانند بوسه ای
که تو هنگام خداحافظی به آن تقدیم کردی ..........!

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

روحم باکره بود ! این غم ها و نگرانی ها ،

فرزند نامشروع خوابیدن با خیالات توست.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

دستهایت؛
تنها بالِشی است که وقتی سر بر او دارم،
کابوس نمی‌بینم

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

تنهاییمان را با هم قسمت کردیم
و تو آنقدر فداکار بودی که سهم خود را هم به من دادی

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

به مردانـــــــگی ام شــــــَک نکن...
اگر ...... زنـــــــانه می گِریَــــــم..!!!!!.
این جا ....اندکی ...هـــوایِ نـــبودنت آلـــوده ست....
چشمانم...عـــادت...ندارد

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

یک فنجان چای تازه دم... درد دارد

یک غزل آواز... درد دارد

همه کارهای قشنگ دنیا......

وقتی برای فراموشی نبودن‌هایت سراغشان می‌روم !

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

کمی زود بود، ولی...
دعایت گرفت مادر بزرگ !
پیر شدم... !!!

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

حتم دارم کارگران در تمام جاده ها مشغول کارند! همه راه هایی که تو را به من میرسانند در دست تعمیرند! اگر نه تو حتما می آمدی

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

دیشب یهو دلم کودتا کرد !
تو رو میخواست ...
دوره ی دموکراسی گذشته، سرکوبش کردم

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

هیچوقت خیاط خوبی نخواهی شد!!!

ببین بازهم دلم را تنگ کرده ای!!!

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

ریاضی را نمی‌فهمم...!
هرچه حساب می‌کنم
رویِ تخته سیاهِ چشم‌هایت
باز کم می‌آورم

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

این روزها نوازنده خوبی شده ام ؛
دلم شور میزند چشمانم تار

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

خدایا انگشتتو از روی دکمه ی

اسپیس بردار .......

این همه فاصله بس نیست ؟

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

پر رنگ نوشته بودمت ... به سختی پاک می شوی
نوشته شده در دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

تو آنقدر باگذشت بودی که از من هم گذشتی

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

تنها موهایم بودند که
در این عشق رو سفید شدند

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

برای چشمانم نماز باران بخوان . . . ابریست ، اما نمیبارد . . . !

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

از رفتنت گذشتم...
هیروشیمای به‌جا مانده را چه کنم...
عشقی نمی‌روید...
در خاک ِ آلوده به اسمت...


نوشته شده در دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

کفشهایت را به پادار

پاهایت بو می دهند

بوی متعفن رفتن


نوشته شده در دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

گاهی تو،
گاهی یاد تو،
گاهی هم غم تو،
آخر این تو مرا تمام میکند...


نوشته شده در دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

همه می گفتند خود شیطان است
من از " او " یک فرشته ساختم
حال بگو
چه کسی خداتر است...؟

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

چطور می توان
به تاول های پا گفت
که تمام مسیر
اشتباه بوده است ؟

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

لبهایت طعم سیگار میداد
و میدانستم تو سیگار نمیکشی!!

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

میروم و پشت خواهم کرد به تمامی تپشهای این دقایق

دل خواهم کند بی تو خواهم زیست

گوش خواهم سپرد ......فریاد خواهم شد

مهربان نخواهم بود دل نخواهم سپرد

آرام تر که شدم

بـــــــی تــــــــو خواهـــــــم مـــــــــــرد

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

نوازشم کن!
نترس
تنهایی‌ام واگیر ندارد
نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

دیرآمدی... کمی تغییر کرده ام!
برای شناختنم عکسم را مچاله کن!!!

نوشته شده در جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

چقدر ساده بودم که گمان می کردم دورم می گردند کسانی که دورم می زنند

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

بزرگترین آرزویم چه کم حرف بود: تو

نوشته شده در شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

وقتی گم شوم،
لازم نیست کسی دست مرا بگیرد.
آدرست را درونم آویخته ام.
...
دیگر نشانی تو
به آسمان تمام دریاها ختم می شود.
یادم هست
توی متن،
کجای جمله گذاشته بودمت،
نقطه.

نوشته شده در جمعه ۸ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

دیشب که خوابت را دیدم تو مرا بوسیدی!..
از دیشب..
هر شب ..
دور و بر قرص های خواب میپلکم !
تا شاید...
خوابت را ببینم !!
" خواب های غیر مجاز "....!

نوشته شده در دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

دهان این پنجره چفت و بست ندارد

بی پرده با کوچه حرف می زند

آغوش میگشاید برای هر باد بی سرو پایی

نازنینم

دوست ندارم قاب عکس ات

به دیوار کوچه آویخته باشد

پنجره ای را دوست دارم

که کلیدش

سنگ ریزه ای است در دستان من

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست

با چشمهای روشنِ براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما :

یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

دلم برایت تنگ شده است!

می خواهم آنقدر اشک بریزم

تا غبار فاصله ، از قلبم تمیز شود.

ولی می ترسم...

"تهران" ، "ونیز" شود!!!

نوشته شده در شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

از تو که حرف می زنم همه ی فعل ها ماضی اند

حتی ماضی بعید ماضی خیلی خیلی بعید

 کمی نزدیک تر بنشین دلم برای یک حال ساده

 تنگ شده است

نوشته شده در شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را می کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست

همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است

اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که می دود در دشت های دور
آن قدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین...
زمین...

نه!
به عقب تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دست هایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت

نوشته شده در شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

زیاد دور نشو می ترسم...........تو را هم گم کنم اندوه من
نوشته شده در دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

مرا اسیر تاریخ کرده ای
منی که تنها به فاصله ی دو لبخندت زنده ام
دور که می شوی مغول ها حمله می کنند
دورتر که می شوی مجلس را به توپ می بندند
موهایت که پریشان می شود یعنی قیام جنگل
دلت که می گیرد کودتا...
بخند!
بخند تا دوباره سربازها به خانه شان برگردند
و تاریخ مان کتاب کوچکی شود...
با سلامِ تو اولین انسان ها به سرزمینم بیایند
و خداحافظی ات زمین را نابود کند

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

پیراهنت در باد تکان می خورد
این تنها پرچمی ست که دوستش دارم!

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

اوّل قصّه ات یکی بودم

بعد، آنکه نبود خواهم شد

گریه کردی و گریه خواهم کرد

دیر بودی و زود خواهم شد

مثل سیگار اوّلت هستم

تا ته ِ قصّه دود خواهم شد

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

او فقط دست داد و من هر چه هست دادم

نوشته شده در شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

با یک نگاه عاشق دنیای او شدم
از من سوال کرد و صمیمانه رو شدم
هی عکس و زنگ و خاطره و... چند روز بعد
من با تمام سادگیم زیر و رو شدم
از بس که توی عمق دلم پا گرفته بود
با چشم های دختر شعرش هوو شدم
آمد و در اتاقک سردم نفس کشید
تا اینکه گر گرفتم و بی آبرو شدم
لمسم که کرد برق شدیدی مرا گرفت
حس کردم آن دقیقه که عین لبو شدم
نزدیک شد و نبض من از مرز صد گذشت
نزدیک تر شدم و در عشقش فرو شدم
نه سال آزگار دلم زخم خورده بود
آن شب کنار مرد غزلها رفو شدم
او رفت و از گناه خودم ذجر میکشم
از لحظه ای که با پسرم روبه رو شدم

نوشته شده در شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

تقصیر من نیست که بعد از "تو" ...... "او" آمد.

تقصیر دستور زبانست

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

بر کف دستم

دانه ای که نباشد

تو هم پر می کشی

گنجشکک

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

به خدا خسته از آن زخم زبانت شده ام
بی خیال تو و ابروی کمانت شده ام

عشق تو بر دل من بار گرانیست و من
بی تحمل شده از بار گرانت شده ام

آنقدر دلبر و دلدار و فریبا نشدی
مکن این فکر که مجنون زمانت شده ام

دو سه روزیست که رفتی و دلم آزاد است
آری آزاده ترین شخص جهانت شده ام

اشکم از دیده فرو ریخت و رسوایم کرد
حرف آخر...تو کجایی ؟ نگرانت شده ام

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

فردا یک سال کهنه تر میشم:

  برای روز میلاد تن من نمی خوام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی مرا

با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من:

 که با من زنده هستی...

نوشته شده در پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

برای ٧ دی برای کسی که دیگر نیست:

برای تولدت شعری سرودم

 و همراه خاکستر آرزوهایم

 به دست باد سپردم تا هرجا ترا یافت

 نثارت کند به رسم هدیه که من

 در تمام پس کوچه های احساس

 خاطرات شیرین گذشته در رویاهای جوانی

و در یادهای آشنا گذر گاه های عشق

 و هرجا که عطر دوستی و آهنگ وفا می تراود

 دنبال تو گشتم و نیافتمت شاید روزی

 دوباره نگاهمان درهم بیامیزد

 با شعر نبشته ای از من

 در دستان مرجانی ات

نوشته شده در پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

شبیه غربت یک انتظار، طولانی

به پای خاطره هایت همیشه زندانی

در این غروب جدایی دوباره خواهم شست

هوای عشق تو را با دو چشم بارانی

طناب دار دلم را توئی که می بندی

به سقف وسوسه هایم در این پریشانی

دلی به جرم غمت بیگناه خواهد مرد

چرا در این شب یلدا چرا زمستانی

شبی که چرت غرورم شکست ، می دانم-

فریب خورده ی عشقم شبی که می دانی...

 من از خدا گله دارم خدای عاشق ها

که مهر عشق تو را زد به روی پیشانی

شبی که حنجره زخمی و اشک بی تاب است

شبیه  ناله  خزیدم  به  گوش  ویرانی

 دوباره بدرقه کردم تمام دردم را

 به سوی غربت یک انتظار طولانی           

نوشته شده در چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

آخر پاییز، امشب شب دراز است و سیاه

هر کسی از ظن خود بر این شب تاریک می دارد نگاه

آن یکی کو دلبر شیرین زبانش در بر است

 تا سحر گه می نشیند در کنار و کام دل جوید ازو

 گر درازای شبش صد چون شب یلدا شود

 باز می نالد که ای خورشید پنهان شو به چاه

 وان دگر بیمار وتب دار غم است

 هر شبش همچون شب یلدا شب است

چشم می دارد : مگر پایان ندارد شام ما ؟ 

 چون سپیده سر زند  باز می بیند که روزش تیره روزی بدتر از دیشب شب است

 عاشق دلداده را دیگر مگو  در شب یلدا به زلف یار می پیچد

هزاران قصه می سازد  گهی پیدا به ماه روی یار و گه نهان اندر خم گیسو

  گهی تیری ز مژگانش نشیند بر دل و گه زنده می سازد

رهایش گر کنی امشب هزاران قصه و افسانه می سازد

وین یکی در خواب خوش گوید  چه فرقی دارد امشب شب ، شب است

جمع عاشق های صافی را ولی امشب شبی دیگر شب است

جام باده در کناری ساز و نی در دست یاری ساقی شیرین عذاری

نغمه های خوب و دلکش از دهان شکر افشان نگاری

حیف ازین یلدا شبی کآخر به پایان می رسد

 آخر و پایان ره نزدیک می گردد به من

دور از غوغای این روز و شبان

گوشه ای بنشسته ام

جوجه های آخر پاییز را اینک شمارش می کنم

نوشته شده در چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

دیدی آنرا که تو خواندی به جهان یار ترین

                      سینه را ساختی از عشقش سر شارترین

آنکه می گفت منم بهر تو غمخوار ترین

                        چه دل آزار شد آخر،چه دل آزار ترین

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

 من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من ...
غصه هایت برای من  ...
همه بغضها و اشکهایت برای من ...
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را ...
صدای همیشه خوب بودنت را
دلم برایت تنگ شده
 

نوشته شده در جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

  خبر به دورترین نقطه جهان برسد                     

                       نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

                        کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

                               به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

                         به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند تا دو پرنده شوند

                                  خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

                         که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که  نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد

                                به او که عاشق او بودم زیان برسد

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود

                             خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!

نوشته شده در جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

به من نگو که چرا از نگاه می ترسم

که از تصور روز سیاه می ترسم


نگو که سایه ی چشمم هنوز بر سر توست

که من ز سایه ی خود گاه گاه می ترسم


من و دو راهی چشم تو و هزار حدیث

اگر مُردّدم ، از اشتباه می ترسم


چه قطره ها که ز پلک تو پایشان لغزید

عجیب نیست که از پرتگاه می ترسم


تو که به عمق مَثَل واقفی ، نپرس چرا

ز ریسمان سفید و سیاه می تـرسم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

 من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر

من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی،در دلتنگی،

در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد.

من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های عاشقانه

این دل معصوم دریایی را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای کوچک، برایش یک

خاطره باشد.

او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آن دلی که من

برایش می میرم، سرد و بارانی است.

ای.... ،ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد از هزار بار

دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد.

همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...

تو را با دنیایی حسرت به او خواهم بخشید؛

ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟آیا او بیشتر از من برای تو

گریسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز

می دانم... من دیر رسیدم...خیلی دیر...خیلی...

 یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم که هر روز دلم برایت تنگ می شود.

روزهایی که تو را نمی بینم، به آرزوهای خفته ام می اندیشم، به 

فاصله بین من و تو،...

کاش به تو می گفتم که عاشقانه....... برای تو که میدانم هرگز مرا .............

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

یک ساعت تمام بدون آنکه یک کلام حرف بزنم ، به رویش نگاه کردم

فریاد کشید : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمی زنی ؟

گفتم : نشنیدی ؟.... برو

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

تک درختم سوخت..........................بگذار جنگل بسوزد

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

میان غصه هر روزه ی دوتا نان ، بوق !

و ترس و رد شدن از خطوط با آن ، بوق !

دوباره فکر و خیالات جور واجورش

دوباره گیج شدن در شب خیابان ، بوق

چکار می کنی آخر؟! تو -یک زن تنها -

و این جماعت آدم نمای انسان! بوق

دوباره تب که کند کودک تو می بینی

هزار جور دعا بی دوا و درمان ، بوق !

و باز آخر ماه و اجاره خانه و فحش

و هر چه هم که بگویی که رحم! وجدان! بوق !

و خانواده چه؟! شوهری که تزریقی ست

پدر که مُرده و مادر که رفته زندان ، بوق !

کشید روسری اش را عقب ، جلوتر رفت

و فکر کرد به عذاب و ایمان ، بوق !

و بعد بره شد و رام شد ، و قربانی

به برق خنده یک گرگ پشت فرمان ، بوق

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

من هم شبی به خاطره تبدیل می‌شوم  ..........  شاید   ...........

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

دست ها بالا بود
هر کسی سهم خودش را طلبید
سهم هر کس که رسید ،
داغ تر از دل ما بود
ولی
نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود !
سهم من چیست مگر
!
یک پاسخ

پاسخ یک حسرت !
سهم من کوچک بود

قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتی تا ته دلتنگی ها
شاید از وسعت آن بود
که بی پاسخ ماند!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

من از این فاصله ها فاصله ها دلگیرم         بی تو اینجا چه غریبانه شبی میمیرم

دل من با همه آدمکانی که به دنبال تواند      قهر می گردد و من با خود خود درگیرم

دیر سالیست که میخواهم از اینجا بروم        ولی انگار که با قلب زمین زنجیرم

مثل اینست که من با همه هق هق خود        روی سجاده احساس تو جان می گیرم

ساعتی گریه و غم هیچ نمیخواهد و من       در الفبای زمان خسته این تقدیرم

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

 صدای باران را می شنوی؟

 منتظر نباش که شبی بشنوی از این دلبستگی های ساده، دل بریده ام!

که عزیز بارانی ام را،در جاده ای جا گذاشتم!

یا در آسمان، به ستاره ی دیگری سلام کردم!

توقعی از تو ندارم!

اگر دوست نداری، در همان دامنه ی دور دریا بمان!

هر جور تو راحتی! باران زده‌ی من!

همین سوسوی تو، از آن سوی پرده‌ی دوری

برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست!

من که این جا کاری نمی کنم!

فقط گهگاه

گمان دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم!

همین!، این کار هم که نور نمی خواهد!

می دانم که به حرفهایم می خندی!

حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم

باران می آید!

صدای باران را می شنوی ؟

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است؟؟؟

نکند دل دیگری او را اسیر کرده است...؟

خندیدم و گفتم ...:

او فقط اسیر من است ...

تنها دقایقی چند تأخیر کرده است ...

گفتم امروز هوا سرداست ...

شاید موعد قرار تغییر کرده است ...

خندید به سادگیم آیینه و گفت:

احساس پاک تو را زنجیر کرده است ...

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی ...

گفت خوابی سال‌ها دیر کرده است ...

در آیینه به خود نگاه می‌کنم ـ آه...!

عشق تو عجیب مرا پیر کرده است...

راست گفت آیینه که منتظر نباش...

او برای همیشه دیر کرده است...

نوشته شده در جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

به هم رسیدن به هم نرسیدن یاهر چه که شد

بیا بندازیم گردن کهکشان و سرنوشت و خدا تا

کمتر گریه مان بگیرد

من سر ریز سکوت توام  نه حرفی برای زدن داری

نه دلی برای عاشق شدن

تفسیر سکوتت کار راحتی نیست

من شکست خورده تفسیر سکوت توام

نوشته شده در جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

به همان قدرکه چشم توپر از زیبایی است

بی تودنیای من ای دوست پر از تنهایی است

این غزل های زلالی که زمن می شنوی

چشمه ی جاری اندوه دلی دریایی است

چند وقت است که بازیچه ی مردم شده ام

گرچه بازیچه شدن نیز خودش دنیایی است

دل به دریا زده ام تا باز اغاز کنم

ماجرایی که سرانجامش یک رسوایی است

امشب ای آینه تکلیف مرا روشن کن

حق به دست دل من؟ عقل؟ ویا زیبایی است؟

دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین

به خداوندکه معشوقه ی من بالایی است

این غزل نیز دل تنگمرا باز نکرد

روح من تشنه یک زمزمه نیمایی است

نوشته شده در دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی

خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم

خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

به نبودن در کنار هم عادت خواهیم کرد.

به انکار احساس واقعیمان عادت خواهیم کرد.

به فرو دادن بغض هایمان عادت خواهیم کرد.

به سرعت سرسام آور زندگی قرن 21 عادت خواهیم کرد.

به فریاد های تلخ زن شوهر مرده ی همسایه عادت خواهیم کرد.

به نبود نان بر سر سفره عادت خواهیم کرد.

به پر پر شدن گل ها در فصل پاییز عادت خواهیم کرد.

به تب سوزان اعتراض عادت خواهیم کرد.

به گریه های شبانه ی کودک یتیم عادت خواهیم کرد.

به سیگار روشن بر لب بچه های دبستانی عادت خواهیم کرد.

به عرضه ی دختر بی پناه عادت خواهیم کرد.

به آواز کرکس ها عادت خواهیم کرد.

به عاشقان خائن عادت خواهیم کرد.

به داغی هوا در چله زمستان عادت خواهیم کرد.

به روزن سقف و به چکه های در به در باران عادت خواهیم کرد.

به سوز سرد سرما در قلب ها عادت خواهیم کرد.

به رفتن های بی دلیل عادت خواهیم کرد.

به دروغ های بی پایان عادت خواهیم کرد.

به انبوه معادلات ریاضی در ذهنمان عادت خواهیم کرد.

به مرگ شعر عادت خواهیم کرد.

به کلاه و کلاهگذاری و کلاهبرداری عادت خواهیم کرد.

به روشنایی چراغ ها جای ستاره ها عادت خواهیم کرد.

به مستی سگ های ولگرد عادت خواهیم کرد.

به تاریکی در ساعت 12 ظهر عادت خواهیم کرد.

به رد شدن از کنار هم عادت خواهیم کرد.

به خواب های پر کابوس عادت خواهیم کرد.

به نبض از کار افتاده عادت خواهیم کرد.

به بد شانسیمان در قرعه ی بلیط بخت آزمایی عادت خواهیم کرد.

به افسردگی جنین ها عادت خواهیم کرد.

به خودکشی نهنگ ها عادت خواهیم کرد.

به ترس از ترمز کردن عادت خواهیم کرد.

به اسارت تنهایمان عادت خواهیم کرد.

به شعارهایمان عادت خواهیم کرد.

به تکذیب باورهایمان عادت خواهیم کرد.

به درد بی کسی عادت خواهیم کرد.

به مرگ بهار عادت خوایم کرد.

به فریب دوست عادت خواهیم کرد.

به بی وفایی روزگار عادت خواهیم کرد.

به ...

به عادت هایمان عادت خواهیم کرد.

 

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

خواستم بگویم که کیستم... دیدم نگفتن بهتراست !!!... چه سود آنکه با

من نمی ماند ، همان بهتر که نشناسد مرا... آنکس که می ماند ، خود

، خواهد شناخت

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

سرم دلتنگِ آغوشِ چقدر دیوار می چسبه

                      تو این کوچه تو این بارون چقدر سیگار می چسبه

نوشته شده در شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

سلام امروز یکی از شعرای خودمو که چند سال پیش تو دوره

دانشجویی نوشتم براتون میزارم لطفا نظر یادتون نره

 

دیر آمده ام خودم می دانم

این را از عمق نگاهت می خوانم

اما این را بدان مقصر من نیستم

می دانی در این سالها چگونه می زیستم؟

آن شب بارانی یادت هست

من تو آن مرد لا اُبالی و مست

من اسم این کار را گذاشتم دفاع از ناموس

جوان بودم، راه تاریک بود و نبود حتی یک فانوس

سه قطره خون روی دسته آن کارد

کافی بود برای آن که جوانیم را دهد بر باد

تو گفتی بگریز ایستادن جایز نیست

با خنده گفتم: در مرام مردان فرار از مشکل نیست

مردانگیم زیر شلاق،جوانیم را پشت میله، همه را برده ام از یاد

اما نه میله ها و نه ضربات شلاق نتوانست یاد تو را دهد بر باد

خواهی گویمت دیوارهای آن جا چند آجر دارد

کل ابرهای عالم در بندهای آن جا فقط می بارد

با تکه ذغالی عکس چشمانت را روی دیوار سلول کشیدم

به تار مژه ات که رسیدم با هر تار خود را به دار مجازات کشیدم

آن روز آخر دادگاه سه ضربه چکش قاضی

به خود آمدم، آری شروع شد ترسناک ترین بازی

در آخرین ملاقات نگاهت همیشگی نبود فهمیدم

کابوسی بود که از تعبیر آن من می ترسیدم

روزها و ماه ها نه نامه ای و نه ملاقاتی

اینک موهای سپید، چهره ای پر چین برایت آوردم سوغاتی

ظهر دیروز آزاد شدم با سه ضربه ساعت

هنوز هم می سوزد جای زخم آخرین وداعت

زخم ها را تازه نکن، برگرد، کودکت گریان است

بگذار تمام شود این انتهای این داستان است

شب برای کودکانت چه قصه می گویی؟

برای قصه هایت به دنبال قهرمان نمی جویی؟

قصه مرا بگو اما در یک جمله و اندک ساعت:

سه قطره خون، سه ضربه چکش، سه ضربه ساعت

نوشته شده در شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

 

 پنج وارونه چه معنا دارد ؟!

خواهر کوچکم از من پرسید

من به او خندیدم کمی آزرده و حیرت زده گفت:

روی دیوار و درختان دیدم

باز هم خندیدم گفت: دیروز خودم دیدم پسر همسایه

پنج وارونه به مینو میداد

آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسید

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم:

بعدها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد

بی گمان می فهمی

پنج وارونه چه معنا دارد

 

نوشته شده در جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ۳:٥۳ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

خدا رو چه دیدی شاید با تو باشم شاید با نگاهت از این غم رها شم

خدا رو چه دیدی شاید غصه رد شد دلم راه و رسم این عشق بلد شد

هنوز بی قرارم به یاد نگاهت نشستم تو بارون بازم چشم به راهت

خدا رو چه دیدی تو شاید بمونی شاید غصه هامو تو چشمام بخونی

خدا رو چه دیدی شاید دل سپردی شاید عشقمونو تو از یاد نبردی

هنوز بی قرارم به یاد نگاهت نشستم تو بارون بازم چشم به راهت

تو ترسی نداری از عشق و جدایی می خوای پر بگیری به سمت رهایی

برای تو موندن دلیلی نداره برات حرف رفتن شده راه چاره

خدا رو چه دیدی تو شاید بمونی شاید غصه هامو تو چشمام بخونی

خدا رو چه دیدی شاید دل سپردی شاید عشقمونو تو از یاد نبردی

نوشته شده در جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است!

نگاه کن،نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ

چه سنگبارانی

گیرم گریختی همه عمر،به کجا پناه بری؟

خانۀ خدا سنگ است!

نوشته شده در جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

یه متن کوچیک واستون میزارم این کار خودمه اگه دوست داشتید نظر

بدید(حتما)

دیروز تصمیم خود را گرفتم و بی درنگ چشمانم را با آسمان تعویض

کردم. چه دنیای زیبایی! در چشمان آسمانی من همه یک رنگ بودند از

آن بالا ساختمانی بلندتر از خانه کوچک ما نبود و در چشمانم تو دیگر آن

قدر بزرگ نبودی و به همان اندازه حق داشتی از هوا استفاده کنی

که دخترک گل فروش نیز.ولی.... ولی آسمان از دیروز یکریز می بارد

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

  و

 طوفان اتفاق افتاد کشتی  ماند و اقیانوس، در شب تاریک بیم

موج و  کشتی بان بی فانوس یکی می گفت: (( این دریا ...))

یکی می گفت: (( بیهوده است  ...)) یکی فریاد زد (( خشکی ...)) یکی آرام گفت: (( افسوس ))

و اما (( پشت دریاها)) یقین شهری است رویایی رفتند با رویا،اگر ماندند در کابوس

(( خدا با ماست)) این اگر را ناخدا می گفت پی در پی اگر  چه سخت در مانده ، اگر

چه همچنان مایوس کبوتر نه ، کلاغی نه ، و حتی برگی از زیتون همه مردند بی احساس، همه

مردند نا محسوس هوائی شاعرانه، شر شر باران و کشتی خفته بود آرام دراعماق اقیانوس

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

سخت است آدم برفی سخت است روشنایی روز را دوست داری, دل دل     

می کنی نکند بیاید.....................

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

این روزها غم برای خوردن بسیار دارم

تو دیگر برایم لقمه نگیر............

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

دل خوشی هایم را به دیوار سنجاق میزنم!

کارم تمام است، همین روزها خیال میکنم

از آغاز خاطره بودم.........

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد

                                           کاش می آمد و از دور تماشا می کرد

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

اینو تقدیم می کنم به هم بغض و بهترین رفیق دوران داتشجوئیم به یاد روز آخر (s & j)

عاقبت روز وداعش سر رسید         

                             خون دل از دیدگان من چکید

 

در نگاهش مهربانی بود و بس

                             عاشقی با هم زبانی بود و بس

 

گر چه لب بربسته بود از گفتگو

                              در درونش ناله بود و های و هو

 

با سکوتش گریه را بیچاره کرد

                             اشک غم را بی دل و آواره کرد

 

مانده بودم خیره در چشمان  او

                             بی صدا بودم ولی حیران او

 

کاش فریادی ز دل بیرون شدی

                              لیلی من از جنون مجنون شدی

 

گریه میکردم بدون اشک و آه

                              ناله ها در سینه اما با نگاه

 

دست خود آهسته او بالا گرفت

                              از دل لیلا دل مجنون گرفت

 

گوشه چشمش روان شد چشمه ای

                              چشمه را در چشم لیلا دیده ای ؟

 

دل ز کف دادم منم گریان شدم

                             همنوا با اشک او نالان شدم

 

با نگاه آخرش پرپر شدم

                             همچو برگ لاله ی احمر شدم

 

رفتن او رفتن جان من است

                             دیدن او دین و ایمان من است

 

هر کجا باشد خدا یارش بود

                             دست حق یار و نگهدارش بود

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

دل من باز گریست

قلب من باز ترک خورد و شکست

باز هنگام سفر بود

و من از چشمانت می خواندم

که به آسانی از این شهر سفر خواهی کرد

و از این عشق گذر خواهی کرد

و نخواهی فهمید ...

بی تو این باغ پر از پاییز است! ...

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

دیرگاهیست که در نگاهت ستاره ای چشمک نمی زند

و پر شده ای از آغوشی که برای غرق شدن در او ، دیگر عمقی ندارد

بوی تکرار می دهد این لبخند مانده بر چهره ات

با لبانی که بی اشتیاق ، دچار بوسیدن اند

گرما زده می شوم از این تابستان چهار فصل دستانت

و حلاوت سخنت عجیب دلم را می زند

روزگاریست که دیگر این با تو بودن ها خاطره ساز نمی شوند

با دلی نگران و چشمی بر آسمان زمزمه می کنم بر لب:

"مباد روزی که عشق عادت شود"

شبیه دوستی شده ایم پس از این همه عشق

در برهوت نگاهت می خوانم که امروز همان روز مباداست!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

من صبورم اما ...

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم


یا اگر شادی زیبای تو را ، به غم غربت چشمان خود می بندم

من صبورم اما ...

چقدر با همه ی عاشقیم محزونم ! و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ


مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم

من صبورم اما ...

بی دلیل از قفس کهنه شب می ترسم


بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند می ترسم

من صبورم اما ...

آه ... این بغض گران صبر چه میداند چیست

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |

تا تو رفتی همه گفتند
از دل برود هر آنکه از دیده برفت

وبه ناباوری و غصه من خندیدن

آه ای رفته سفرکه دگر باز نخواهی برگشت

کاش می آمدی و می دیدی

که در این عرصه دنیای بزرگ

چه غم آلوده جدایی هایی ست

و بدانی که
....
از دل نرود هر انکه از دیده برفت

نوشته شده در شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |


Design By : Night Skin