تبعیدی
میان غصه هر روزه ی دوتا نان ، بوق !
و ترس و رد شدن از خطوط با آن ، بوق !
دوباره فکر و خیالات جور واجورش
دوباره گیج شدن در شب خیابان ، بوق
چکار می کنی آخر؟! تو -یک زن تنها -
و این جماعت آدم نمای انسان! بوق
دوباره تب که کند کودک تو می بینی
هزار جور دعا بی دوا و درمان ، بوق !
و باز آخر ماه و اجاره خانه و فحش
و هر چه هم که بگویی که رحم! وجدان! بوق !
و خانواده چه؟! شوهری که تزریقی ست
پدر که مُرده و مادر که رفته زندان ، بوق !
کشید روسری اش را عقب ، جلوتر رفت
و فکر کرد به عذاب و ایمان ، بوق !
و بعد بره شد و رام شد ، و قربانی
به برق خنده یک گرگ پشت فرمان ، بوق نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ساعت
۳:۳٦ ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |
| Design By : Night Skin |
