تبعیدی
دیرگاهیست که در نگاهت ستاره ای چشمک نمی زند و پر شده ای از آغوشی که برای غرق شدن در او ، دیگر عمقی ندارد بوی تکرار می دهد این لبخند مانده بر چهره ات با لبانی که بی اشتیاق ، دچار بوسیدن اند گرما زده می شوم از این تابستان چهار فصل دستانت و حلاوت سخنت عجیب دلم را می زند روزگاریست که دیگر این با تو بودن ها خاطره ساز نمی شوند با دلی نگران و چشمی بر آسمان زمزمه می کنم بر لب: "مباد روزی که عشق عادت شود" شبیه دوستی شده ایم پس از این همه عشق در برهوت نگاهت می خوانم که امروز همان روز مباداست!
نوشته شده در دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩ساعت
۱:٢٤ ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |
| Design By : Night Skin |
