تبعیدی
و طوفان اتفاق افتاد کشتی ماند و اقیانوس، در شب تاریک بیم موج و کشتی بان بی فانوس یکی می گفت: (( این دریا ...)) یکی می گفت: (( بیهوده است ...)) یکی فریاد زد (( خشکی ...)) یکی آرام گفت: (( افسوس )) و اما (( پشت دریاها)) یقین شهری است رویایی رفتند با رویا،اگر ماندند در کابوس (( خدا با ماست)) این اگر را ناخدا می گفت پی در پی اگر چه سخت در مانده ، اگر چه همچنان مایوس کبوتر نه ، کلاغی نه ، و حتی برگی از زیتون همه مردند بی احساس، همه مردند نا محسوس هوائی شاعرانه، شر شر باران و کشتی خفته بود آرام دراعماق اقیانوس
نوشته شده در سهشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ساعت
۱:٤٩ ب.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |
| Design By : Night Skin |
