تبعیدی

سلام امروز یکی از شعرای خودمو که چند سال پیش تو دوره

دانشجویی نوشتم براتون میزارم لطفا نظر یادتون نره

 

دیر آمده ام خودم می دانم

این را از عمق نگاهت می خوانم

اما این را بدان مقصر من نیستم

می دانی در این سالها چگونه می زیستم؟

آن شب بارانی یادت هست

من تو آن مرد لا اُبالی و مست

من اسم این کار را گذاشتم دفاع از ناموس

جوان بودم، راه تاریک بود و نبود حتی یک فانوس

سه قطره خون روی دسته آن کارد

کافی بود برای آن که جوانیم را دهد بر باد

تو گفتی بگریز ایستادن جایز نیست

با خنده گفتم: در مرام مردان فرار از مشکل نیست

مردانگیم زیر شلاق،جوانیم را پشت میله، همه را برده ام از یاد

اما نه میله ها و نه ضربات شلاق نتوانست یاد تو را دهد بر باد

خواهی گویمت دیوارهای آن جا چند آجر دارد

کل ابرهای عالم در بندهای آن جا فقط می بارد

با تکه ذغالی عکس چشمانت را روی دیوار سلول کشیدم

به تار مژه ات که رسیدم با هر تار خود را به دار مجازات کشیدم

آن روز آخر دادگاه سه ضربه چکش قاضی

به خود آمدم، آری شروع شد ترسناک ترین بازی

در آخرین ملاقات نگاهت همیشگی نبود فهمیدم

کابوسی بود که از تعبیر آن من می ترسیدم

روزها و ماه ها نه نامه ای و نه ملاقاتی

اینک موهای سپید، چهره ای پر چین برایت آوردم سوغاتی

ظهر دیروز آزاد شدم با سه ضربه ساعت

هنوز هم می سوزد جای زخم آخرین وداعت

زخم ها را تازه نکن، برگرد، کودکت گریان است

بگذار تمام شود این انتهای این داستان است

شب برای کودکانت چه قصه می گویی؟

برای قصه هایت به دنبال قهرمان نمی جویی؟

قصه مرا بگو اما در یک جمله و اندک ساعت:

سه قطره خون، سه ضربه چکش، سه ضربه ساعت

نوشته شده در شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط دانیال تبعیدی نظرات () |


Design By : Night Skin